نطق کور



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
این وقت شب
چهار و چند دقیقه ی بامداد است وهنوز
تمام هر چه هست
از برای شفای تحمل و خستگی خواب است
درخت،پنجره،خیابان،خواب
و نور
که پابه ماه چراغ
با شب زائو ... چانه می زند
و من
که از احتمال یک علاقه ی پنهان خوابم نمی برد
تنها پرنده ای که سحرخیز تر از اذان باد و
عطر شبنم است می فهمد
شب زنده دار درمان ندیده ای چون من
از چه خیال یکی لحظه خواب شکسته اش
در چشم خسته نیست...
کاش کسی می آمد
کسی می آمد از او می پرسیدم
کدام کلمه چراغ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه شادمانی آدمی
کدام اشاره شفای من ؟
حالا برو بخواب
ثانیه ها فرمان بر بی پرسش مرگ اند

ساعت چهار وچند دقیقه ی بامداد است هنوز...

"علی صالحی"
نوشته شده در دوشنبه 5 دی ماه سال 1390ساعت 04:08 AM توسط زنده وار نظرات (1)

نشست

و مثل روشنی من بود

هنوز دایره آب وسعتش می داد

هنوز رحل صداقت تلاوتش می کرد

هنوز معنا داشت

هنوز فرصت یک پل ادامه اش می داد

چقدر چشم تماشا داشت

نگاه روشن او زبان عاطفه را به شهر می آموخت

و روبه روی دلم ماند!

چقدر آیینه آمد

چقدر ناگهان

و هیچ پای گریزی مرا نمی دزدید

چقدر آیینه تاریک است

چقدر گم شده بودم

چقدر بی حاصل

چقدر باور باران مرا نباریده است

چقدر دور شده ام از اشاره خورشید

چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است؛

من از کدام جهت رو به نیستی رفته ام!

کجا تمام شدم از عبور نیلوفر!

کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟!

چراغ در کف من بود

چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید!

چگونه هیچ نگفتم!

چگونه تن دادم

چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است...!

چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت

و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست

و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد

چقدر بیگانه است؛

همیشه عاطفه می ترسید

چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است

چگونه دل بستم؟!

چگونه هیچ نگفتم؟!

چگونه پیوستم...

و اهل آبادی هنوز سفره شان ساده است


و اهل آبادی همیشه مثل درختند


به غیر سبز نمی گویند


مدام می بخشند


و اهل آبادی هنوز می دانند چقدر بذر کبوتر هست؛ چگونه باید کاشت...

چه سوگواری تلخی

چقدر خالی ام از سبز!

پرنده با من نیست

چقدر خالی ام از امتداد زیبایی

چقدر خالی ام از درد اهل آبادی

چراغ در کف من بود

چگونه روشنی راه را نفهمیدم؟!

چقدر گم شده ام

چقدر دور شده ام از غرابت دریا

چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود

و رود حنجره اش را به کوچه ها می برد و از تولد شبنم مرا خبر می کرد

کسی که مثل پدر همنشین مزرعه بود

ستاره می پاشید؛ سپیده بر می داشت

و چشم های نجیبش پر از طراوت بود

مجال سبز صنوبر مرا ز خاطر برد

پدر کجاست که باران دوباره برگردد؟

چقدر سوخته در من عبور چلچله ها

چقدر فاصله سنگین است

چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند

چراغ در کف من بود

چگونه باخته ام ارغوان و آیینه را

چقدر پشت دلم خالیست...

نشست و روبه روی دلم راز گل ورق می خورد

چقدر فاصله دارم

چقدر تاریکم و روبه روی دلم بیکران روشن دشت...



"محمدرضا عبدالملکیان"



نوشته شده در یکشنبه 4 دی ماه سال 1390ساعت 9:15 PM توسط زنده وار نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390ساعت 7:32 PM توسط زنده وار نظرات (0)





                                                              زنده وار...











نوشته شده در دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390ساعت 01:31 AM توسط زنده وار نظرات (0)


سر رای برگشتنت آینه میکارم
گلدونای دلتنگُ رو پله میذارم
لحظه های بی قصه رو طاقت ندارم
چشم من به راه عشقه...



نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1390ساعت 7:48 PM توسط زنده وار نظرات (2)


Design By : Pichak